هرصبح که از خواب بلند می شوم به خودم می گویم : نه، تو می مانی ، کجا می خواهی بروی؟ خوب هم می مانی. و می روم سر کار. همیشه دیر می روم سر کار. بعد الظهر ها. بیشتر برای اینکه بعد از کار، سر شب، پیاده برگردم به خانه.
که پیاده روها را گز کنم، آدم ها را نگاه کنم. آدم ها یی که پشت ویترین مغازه ها، زیر نور لامپ های نئون، اجناس را ور انداز می کنند. زوج هایی که پشت ویترین ها، داخل مغازه ها، در حال بحث در باره رنگ و اندازه و قیمت کالا ها هستند. آنها که آمده اند بیرون شام بخورند، عده ای که آمده اند قدم بزنند، دیگرانی که در حال مشاجره اند( دعوا بر سر کرایه تاکسی، تصادف..)، دیگرانی که دارند بستنی می خورند. و آدم هایی که غرق درافکارشان، آرام آرام در پیاده رو شناورند، و جزیره ی سرگردانی شان را با هیچ ساحل امنی عوض نمی کنند.
که شاید هم شب از روز زیبا تر است. شاید دنیا همه اش شب است و چند تایی ستاره، مثل خورشید ما نظم اش را به هم ریخته اند.
به خانه که می رسم، با خودم می گویم: تو می روی!